تبليغاتX
خرابات نشين

































خرابات نشين

چنان نقابي از لبخند ساختم كه كسي نميتواند ردي از شكنجه هاي غم را در صورتم بيابد

بیز خرابات اهلی ییک" میخانه لردن چیخمیشیق

باده لر نوش ایتمیشیک"پیمانه لر دن چیخمیشیق

 

اتش غم دن نه قورخاق"کیم سمندر خصلتیک

شمعیلر یاندیرمیشیق"پروانه لر دن چیخمیشیق

 

پیریمیز پیر مغان دیر "خادم میخانه ییک

رندلر ذوقون گوروب"دیوانه لر دن چیخمیشیق

 

ایندی بیز اکراه اولوب"می دن نظر دن دوشمیشیک

یوخسا مین- مین مجلس مستانه لر دن چیخمیشیق

 

گاه اوپوپ یارین ایاقین" گاه دولان نیق باشینا

بیز پریشان زولف لرتک" شانه لر دن چیخمیشیق

 

بیر شعانین ذره سین دن دیر" فقط رنگ اوزگه دیر

دیر لر دن " مسجد ویرانه لر دن چیخمیشیق

 

قدر و قیمت سیز بیزی ظن ایتمه "((واحد)) عارف اول

پر بها گنجینه ییک"ویرانه لردن چیخمیشیق

تاريخ یکشنبه هشتم خرداد 1390سـاعت 0:36 نويسنده ARAZ| |

هيچ کس نمي فهمه که...

در ليوانهاي ويسکي...

و سيگارهاي پشت سرهم...

چه غم و تنهايي ريخته شده.....!!!!


تاريخ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390سـاعت 19:27 نويسنده ARAZ| |

دل ساده ی من تو همیشه تنهایی

دل ساده ی من نگـــو دردتـو جایــی

روزات پر ماتـم شـده می دونم دلـکم

بخدا خیلی صبوری نمیاد ار تو صدایی

تاريخ شنبه بیست و ششم آذر 1390سـاعت 14:23 نويسنده ARAZ| |

دلم مي خواست يکی رو داشتم ،

بعضي وقتا که مردم خستم می کردن ،

ميومد کنارمو دستاش رو مي گذاشت دو طرف ِ صورتم

زُل مي زد توو چشام ، مي گفت

ببين ! تو من رو داري.

تاريخ شنبه بیست و ششم آذر 1390سـاعت 14:18 نويسنده ARAZ| |

سکوت کن

بلندترین فریاد دنیا

اشكی است كه

بی صدا از گوشه ی چشم جاری می شود

اما باز هم سکوت کن.

تاريخ شنبه بیست و ششم آذر 1390سـاعت 14:15 نويسنده ARAZ| |

تنهایی یعنی
.
.
.
.
وسط یه مهمونی بشینی یه گوشه و گوشیتو برداریو شروع کنی به بازی
کردن بعد هرکی از بغلت رد میشه بگه:ای جااانم!سرت شلوغه هااا!یه
لحظه به خودت استراحت بده بیا تو جمعه ما.....!!!

تاريخ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390سـاعت 13:21 نويسنده ARAZ| |

هـــی کـــافـــه چـــی!

دستـــور بــده

سیـــگــار بیـاورنــد

مشـــروب و پاســور هـــم...

... و زنهای هــرز را دور میــز مــن جمـع کــن! ...

... بگــو بنــوازنــد......

شایـــد غیرتــی شـــد و بــرگشت

تاريخ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390سـاعت 0:53 نويسنده ARAZ| |

مي خواستم زندگي کنم ، راهم را بستند ستايش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است گريستم ، گفتند بهانه است خنديدم ، گفتند
ديوانه است دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده شوم

تاريخ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390سـاعت 0:47 نويسنده ARAZ| |

من هستی ام را با مستی تو به پایان رساندم

و تو مستی ات را در آغوش غریبه به اوج رساندی

این بود سرگذشتم:

هـــســـتــــی/ مــــســــتــــــی/نــــیـــــســــتــــی...

تاريخ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390سـاعت 0:35 نويسنده ARAZ| |

برو ای دوست برو!

برو ای دختر پالان محبت بر دوش!

دیده بر دیده ی من مفکن و نازت مفروش...

من دگر سیرم... سیر!...

به خدا سیرم از این عشق دوپهلوی تو پست!

تف بر آن دامن پستی که تورا پروردست!

تاريخ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390سـاعت 0:15 نويسنده ARAZ| |

آخرین جام را می نوشم به سلامتیِ

پیوندی که از هم گسست ،

تنهایی ما دو ،

اندوه من...

... ... همیشه خواهم نوشید به سلامتیِ

لبانی که دروغ گفتند،

چشمانی که چون گور سرد بودند،

دنیایی بی رحم و خشن،

و نجات بخشی که در خواب است...

تاريخ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390سـاعت 0:12 نويسنده ARAZ| |

روی یک کاغذ بی خط ...

حرفای خسته به نوبت ...

توی سرزمین نامرد ...

حرف " ت " کرده قیا مت ! ! !

ت مثل تو ، مثل تردید ...

... ت مثل آخر طاقت !

مثل تنهایی ، مثل تب ...

مثل آخر خیانت !!!

عزیزم نقطه سر خط ...

برو با خیال راحت !؟

تاريخ شنبه بیست و یکم آبان 1390سـاعت 16:52 نويسنده ARAZ| |

خداجون بیا توی این جمعه دلگیر با هم یه پیک بزنیم.... وقتی مست شدیم
.... من برات بگم: که هیچ وقت ازت نخواستم همه دنیا مال من باشه....! من
فقط می خوام اونی که دنیامه مال هیچکس جز من نباشه....همین!!!....

تاريخ جمعه بیستم آبان 1390سـاعت 19:27 نويسنده ARAZ| |

به سلامتیه تو

تویی که این متنو میخونی

تویی که دلت شکست ولی مرام داشتی
... ...
تنها موندی اما معرفت داشتی

تو دختری که تو این روزای سخت از خیلی از نامردای مرد نما مقاومتری محکمتری

تو پسری که تو این روزای سخت از خیلی زن نما های سنگدل با احساس تری لطیفتری

نه میگم بی خیال نه میگم خوش باش

بابت خوردن مهر با ارزش ادم رو پیشونیت داری بها میپردازی

به نظرت نمی ارزه؟

می ارزه خوبم می ارزه

به سلامتی

تاريخ جمعه بیستم آبان 1390سـاعت 19:15 نويسنده ARAZ| |

چه خنده هایی ازمن دید

اشک هایم را دید و غصه خورد

هنگامِ دلتنگی سعی کرد آرامم کند

چشم از من برنداشت

خیلی سعی کرد لحظات تنهاییم را پر کند...

چه روزهایی که مطالب بی معنی ای را که مینوشتم میخواند و

حتی به روی من هم نمی آورد

هر رنگی که بگویی برایم شد

نگاهم را به خود خیره کرد

لحظه های دلتنگی ام را دید و

نگاه از من بر نداشت...

مانیتور لپ تاپ ام را میگویم... که

هیچ وقت تمنایِ نگاهم را رد نکرد....!!!

تاريخ جمعه بیستم آبان 1390سـاعت 12:45 نويسنده ARAZ| |

زندگي يعني بازي. سه ، دو ، يک … سوت داور............ بازي شروع شد!!!

دويدي ، دست و پا زدي ،

غرق شدي ، دل شکستي ، عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربان شدي…
... ...
بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي سوت داورــــــ?ــــــــــ بازي تمام شد...

زندگي را باختي

اشکاتو پاک کن همسفر گاهي بايد بازي رو باخت

اما اينو يادت باشه باز مي شه زندگي رو ساخت

تاريخ جمعه بیستم آبان 1390سـاعت 12:43 نويسنده ARAZ| |

به من گوش کن بی دقتی ست اگر نفهمیدی

صدایم می گردد وگوش های تورامیجوید

دوستت دارم

و چه غمگینم که این کلمه پیش از اینها بارها وبارها

به گوشت خورده باشد

تورا دوست دارم......دوستت دارم

وخدا می داند این جمله راتو...بارها خوانده ای....بارها وبارها

از دیگران شنیده ای

اما بدان با هر بار دوستت دارم من در دلت گیاه اشقه می روید

چرا که من در کتاب زندگی ام تازه به این واژه رسیدم

دوستت دارم

این مشق هرشب دل من است

نمره اش باتو...

غلط املایی داشته باشد غلط دلی ندارد

تاريخ سه شنبه سوم آبان 1390سـاعت 20:47 نويسنده ARAZ| |

چه شباهتِ عجيبي بين ماست... من "دل شکسته ام" و تو "دل" شکسته اي"

تاريخ شنبه بیست و سوم مهر 1390سـاعت 21:54 نويسنده ARAZ| |

آخرین جرعه شیشه را سر میکشد.....

سیگاری روشن میکند.....به تخت مینگرد ......

او را با هزار اسکناس به تختش کشیده ......

گرمِ شراب و شهوت.....

به آرامی به آغوشش می خزد.......

عطر همانِ عطرِ گیرایِ زن است...

اما چیزی کم است.....

دست بر آندامش می کشد...لطافت و گرمای زن است...

اما باز چیزی کم است.....

سرش را در میانی سینه هایش پنهان می کند و میبوسد تنش را....

اما باز چیزی کم است......

خوب به زن مینگرد....زن نیز بی تفاوت است و در پی اتمام کار .....

او نیز چیزی کم می بیند......

آری.... زن نیز نقشی بازی میکند....به جبرِ نان و به حرمت کار....

این تن بازیست......بسیار فاصله دارد تا عشق بازی........

تاريخ چهارشنبه بیستم مهر 1390سـاعت 12:23 نويسنده ARAZ| |

تــو مي فـهمي !

من نمي فهـمم !

فــرق حـوري بـا فـاحشه چيست !

يکي در استخدام خـداست و ديـگـري در استخدام بـنـده ي خدا !

خدايـي کـه بـه پـيـروانش حـوري رشـوه ميـدهد و بهـشتي کـه فـاحشه
خـانـه است...!

تاريخ سه شنبه نوزدهم مهر 1390سـاعت 15:58 نويسنده ARAZ| |

MiSs-A